تبليغاتX
آیگین

آیگین

داستان روزگار

نازنینم

باز مهربانی چشمهایت پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد

باز گرمی دستانت روحم را تا دورترین لمس یاد ها برد

نازنینم

به شب و روز به بی قراری امواج

به برگ شاخه های درختان

به بی قراری باد های سر گردان

قسم

نمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم

نمی توانم عطر یاد تو را از چهار فصل دلم پاک کنم

نمی توانم باور کن نمی توانم

نازنینم

این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟

این همه روز را چگونه به تنهایی دوره کنم؟

این همه شمع را با چه رنگی از امید روشن نگه دارم؟

این همه فصل را تا به کی خط بزنم تا تو بیایی؟؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم که کلمه ای حتی از یاد نرود؟

قصه ی این همه دلتنگی را با کدام قلم برایت بنگارم؟

آخر برای تک تک واژه های بی قراری ام قلمها را طاقتی نیست...

نازنینم

به اندازه ی تمام ابر های دنیا دلم گرفته است

به دیدار این دل غمگین بیا

شانه هایت را برای این همه بارش کم دارم....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت10:55توسط عاطفه | |

 

 

 من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

دوستت دارم را.....

این گل سرخ من است..

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق...

که بری خانه ی دشمن ...

که فشانی بر دوست...

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست...

در دل مردم عالم به خدا نور خواهد پاشید...

روح خواهد پاشید...

تو هم ای خوب من!

این نکته به تکرار بگو..

این دلاویز ترین شعر جهان را...

نه به یک بار و دو بار که صد بار بگو..

دوستم داری؟ را از من بسیار بپرس...

دوستت دارم را با من بسیار بگو....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت22:3توسط عاطفه | |

بی تو در میابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرو باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟

نه دریغا هرگز باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت21:53توسط عاطفه | |

«من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

  همه اندیشه ام ، اندیشه فرداست

  وجودم ، از تمنای تو سرشار است

  زمان ، در بستر شب خواب و بیدار است

  هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز

  خیالم چون كبوترهای وحشی می كند ، پرواز

  رود آنجا كه می بافتند كولی های جادو  ، گیسوی شب را

  همان جاها كه رهبانان معبدهای ظلمت ، نیل می سایند

  همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشید فردا را ، می آرایند

  همین فردای افسون ریز رویایی


  همین فردا كه راه خواب من بسته است

  همین فردا كه روی پرده پندار من پیداست

  همین فردا كه ما را روز دیدار است


  همین فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست

  همین فردا ، همین فردا............


  من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

  زمان ، در بستر شب ، خواب و بیدار است

  سیاهی تار می بندد

  چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

  دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است

  به هر سو چشم من رو می كند فرداست


  سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

  قناری ها سرود صبح می خوانند

  من آنجا ، چشم در راه توام ناگاه

  تو را از دور می بینم كه می آیی


  تو را از دور می بینم كه میخندی

  تو را از دورمی بینم كه می خندی و می آیی

  نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

  سراپا چشم خواهم شد

  تو را در بازوان خویش خواهم دید

  سرشك اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

  تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

  برایت شعر خواهم خواند............

  برایم شعر خواهی خواند ............

  تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید 

  به سان بچگی هایم...........

  وگر بختم كند یاری...........


  در آغوش تو ...........

  ای افسوس ...........

  سیاهی تار می بندد

  چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

  هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز

 زمان ، در بستر شب ، خواب و بیدار است »

           

+نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت21:27توسط عاطفه | |

کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شَهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی؟

رفتی و چیزی نگفتی!! گریه رو بهونه کردی!

من سوال ساده ی تو ،تو جواب مشکل من

ردپای رفتن تو روی صحرای دل من!!!

وقتی آسمون شب هام زیر سایه ی چشاته،

وقتی حتی این ترانه رنگ غربته صداته

نمی ذارم این دو راهی سر راه ما بشینه!!!

نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه!!!

شبو با فانوس اشکت می برم به روشنایی

با تو می رسم دوباره به طلوع آشنایی!!!

می دونم هر جا که باشی،دل تو اهل همینجاست

واسه ی من و تو اینجا،اول و آخر دنیاست!!!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت19:55توسط عاطفه | |

گاهي دلم مي گيرد از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم فريبت مي دهند دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند و نوري كه تاريكي مي دهد ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند دلم مي گيرد از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند از دوستي كه برايت هديه دو بال براي پريدن مي آورد و بعد پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند ...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت9:58توسط عاطفه | |

پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت : روی دیوار و درختان دیدم! باز هم خندیدم گفت : مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد ، بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم : هر زمان بارش بی وقفۀ درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بیگمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد؟

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت9:55توسط عاطفه | |

دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت9:49توسط عاطفه | |


 باران. واقعا که چه قدر زيباست ولي افسوس که يک بار هم با تو در زير آن قدم نگذاشتم. تو از ترس خيس شدن باران و من از شوق با تو بودن هيچ کدام زير باران نرفتيم حالا تو رفتي و من حتي بدون تو باران را هم نمي بينم. حرف خيلي قشنگي بود: باران ببار که دلم هواي يارم را کرده است....

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت9:40توسط عاطفه | |


 يكي بود و يكي نبود يكي داشت و يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تورو نداشت من بودم يكي خواست و يكي نخواست اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودنو نخواست من بودم يكي بود و يكي نبود اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم يكي آورد و يكي نياورد اوني كه آورد تو بودي و اوني كه بي تو به هيچ كسي ايمان نياورد من بودم يكي برد و يكي نبرد اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم .....

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت9:37توسط عاطفه | |

زیر خاکستر ذهنم باقیست آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاریست ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز

عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم

آنکه جانم را سوخت یادی آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را بین که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از با توبودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور اشکم از دیدهنریخت

بعد تو لیک پس از این همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودن که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالهاس که از دیده برفتی لیکن دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گه که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست آتشی سر کش و سوزنده هنوز

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت8:49توسط عاطفه | |

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی باورت نمی شود

که در زمین

هر کجا به هر که می رسی

خنجری میانه مشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه ی تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است

ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدایمان نرفته ایم

پس چرا به داده ما نمی رسد؟

ما صدای گریمان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت8:44توسط عاطفه | |

من اعتراف می کنم که گاهی به آسمان نگاه می کنم

دزدانه

آن هم نه به همه ی ستاره ها

تنها آنانی که درخشندگیه چشم

تو را دارند...

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت8:13توسط عاطفه | |

به گریه گفتمش از بوسه ای دریغ مدار

                                                 به خنده گفت که این باده را به خواب بینی..

                                    ****************

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

                                                جانم به سوختی و به جان دوست دارمت

                                 *****************

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

                                                 مردم آزار مکش در پیه آزردن من

                                  *****************

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت8:9توسط عاطفه | |

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست؟عشق کدامست؟غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب..

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت8:3توسط عاطفه | |