|
بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته بگو ای با تو داغ عاشق های دل شکسته بگو با من بگو از درد و داغت بذار مرحم بذارم روی زخمات بذار بارون اشک من بشوره غبار غصه ها رو از سرو پات بذار سر روی شونم گریه سر کن از اون شب گریه های سرد هق هق بذار باور کنم یه تکیه گاهم برای غربت یه مرد عاشق رها از خستگی های همیشه باورم کن بذار تا خالی سینم برات آغوش باشه برهنه از لباس غصه های دورو دیرین بذار تا بوسه های من برات تنپوش باشه تو با شعر اومدی عاشق تر از عشق چراغی با تو بود از جنس خورشید کدوم طوفان چراغ و زد روی سنگ کتاب شعرو از دست تو دزدید بگو ای مرد من ای مرد عاشق کدوم چله از این کوچه گذر کرد؟ هنوز باغچه برامون گل نداده کدوم پاییز زمستون و خبر کرد؟ پ.ن:یادته این شعر رو؟لای برگه شعرا بگرد پیدا می کنی
دانی از زنندگی چه می خواهم؟ من تو باشم تو پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو بار دیگر تو آن چه در من نهفته دریایی ست کی توان نهفتنم باشد؟ با تو زین سهمگین طوفان ها کاش یارای گفتنم باشد آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه نا پیداست من به پایان گر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
کاش در این تلخ ترین روزهای بی کسی
بار دیگر آغوشت را برایم می گشودی... و بار دیگر سر به پایم گذاشته سرود دوستت دارم را سر می دادی... دوستت دارم حتی اگر دوستم نداشته باشی... با بهترین خاطراتت زندگی می کنم تا برایم خاطرات جدید تری رقم بزنی.. و به امید روزی می نشیم که بیاد بیاوری عاشقم بودی.. عاشقت هستم..
از تو تنها شدم شوق باز آمدن سوی توام هست اما.. تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده ی راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته وای باران باران!!!! شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با دو دست خالی از عشق
دیگه هیچ جا جای من نیست انگاری هیچ چیزی مرحم واسه این زخمی تن نیست من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامی رفتی بی من ولی انگار هر جا می رم تو باهامی رفتی گفتی خاطراتت جای من واست می مونه کاشکی بودی و می دیدی دلم از دوریت می خوونه کاشکی من دوست نداشتم که بگم بی تو نمی شه کاش دلت سنگی نبود و دل من مثل یه شیشه کاش فقط یه روز دیگه بی تو من دووم بیارم تا بتونم بازم عشقم تو رو رو چشام بذارم
زیر خاکستر ذهنم باقیست آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاریست ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم آنکه جانم را سوخت یادی آرد از این بنده هنوز سخت جانی را بین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از با توبودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از دیدهنریخت بعد تو لیک پس از این همه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودن که از دل برود یار چو از دیده برفت سالهاس که از دیده برفتی لیکن دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گه که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقیست آتشی سر کش و سوزنده هنوز
رفتم مرا ببخش مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت ترا با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم روحی مشوشم که شبی بی خبرز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
اگر تو باز نگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست ؟ چگونه خواهم مرد؟
نه نه نه این هزار مرتبه گفتم نه دیگر توان نمانده توانایی در بند بند من از تاب رفته است شب با تمام وحشت خود خواب رفته است و در تمام این شب تاریک تاریک چون تفاهم من با تو! امید هاست در نا امید بودن من اما این ابر تیره را نم باران نبود و نیست این ابر تیره را سر باریدن انسان به جای آب هرم سراب سوخته می نوشد باور کن اعتماد از قلبهای کال بار رحیل بسته و مهربانی ما را خشم وتنفر افزون از یاد بر دهه است باور نمی کنی؟ که حس پاک عاطفه در سینه مرده است؟
دانی از زنندگی چه می خواهم؟ من تو باشم تو پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو بار دیگر تو آن چه در من نهفته دریایی ست کی توان نهفتنم باشد؟ با تو زین سهمگین طوفان ها کاش یارای گفتنم باشد آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه نا پیداست من به پایان گر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
تو آنجا من اینجا اسیر و پای در بند تو آنجا من اینجا دو مجنون دو گرفتار دو در ظاهر سلامت ولی در سینه بیمار تو آنجا مرا می جویی اما جز هوا نیست به جای پیکر من در بر تو بنه می گشایی شعرهایم که پیچیده عطر من در بستر تو صدای پای من می اید از دور که پر می گرم از هر جا به سویت تو می بینی نگاه خسته ام را که می لغزد به رویت تو آنجا من اینجا من اینجا در دل جمع در امیدی عالم تمام آنچه می خواهم خیالست محالست محالست
|
About![]()
افسوس! Archivesشهریور 1388مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 Links
arta khanomi |