تبليغاتX
آیگین

آیگین

داستان روزگار

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گویم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره ی دیگر نیست

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحرا ها

من آن کبوترم که به تنهایی

پر می کشم به پهنه ی دریا ها

شادم که همچو شاخه ی خشکی  باز
در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم

اما من آن شکوفه ی اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها ترا به گوشه ی تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم...

+نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت23:15توسط عاطفه | |

نمیاد اونی که دلم می خواد

نمیاد اونی که رفته به باد

نماد اونی که عمر منه

نمیاد اونی که دل نمی کنه

دوباره دلم می خواد ببینمش

سرم و بر روی شونش بذارم

از چشام قطره ی اشکی نمیاد

نکنه دیگه دوسش ندارم؟

شعر من زمزمه ی یه خواهشه

آرزوم دیدن روی ماهشه

میون غربت این فاصله ها

قلب من همیشه چشم براهشه

+نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت22:49توسط عاطفه | |

نازنینم

شانه هایت را برای این همه بارش کم دارم....

دلم خیلی گرفته باور کن.....

 

+نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت11:47توسط عاطفه | |

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که زندگی را

جز برای او و با او نمی خواهی

آری زندگی حتما همین باشد....

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت12:11توسط عاطفه | |

بلای عشق به امید وصل راحت دل بود.

                                                   امید ها همه بر باد رفت و آفت جان شد

مگو خزان به دیار بهشت راه ندارد

                                               بهشت عشق مرا بین که پایمال خزان شد

در این بهار نه تنها شکسته ای دل ما را

                                                  چه خار ها که به چشمی امیدوار شکستی

بهار موسم عشق است و عهد بستن یارا

                                                   تو خود چه سنگدلی که عهد در بهار شکستی...

                                                   

  پ.ن:واسه کسی که نمی دونم دونسته یا ندونسته تو بهار.....                        

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت8:5توسط عاطفه | |

باز در چهره ی خاموش خیال

خنده زذ چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه ی مستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده ی عشق

که ز چشمت به دل من تابید

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پر ده ی اشک

حسرتی یخ زده در خنده ی سرد

آه اگر باز به سویم آیی

دگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق

آخر آتش فکند بر جانت....

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت20:1توسط عاطفه | |

  من آنجا ، چشم در راه توام ناگاه

  تو را از دور می بینم كه می آیی

  تو را از دور می بینم كه میخندی


  تو را از دورمی بینم كه می خندی و می آیی

  نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

  سراپا چشم خواهم شد

  تو را در بازوان خویش خواهم دید

  سرشك اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

  تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

  برایت شعر خواهم خواند............

  برایم شعر خواهی خواند ............

  تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید 

  به سان بچگی هایم...........

  وگر بختم كند یاری...........


  در آغوش تو ...........

  ای افسوس ...........

  سیاهی تار می بندد

  چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

  هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز

 زمان ، در بستر شب ، خواب و بیدار است »

           

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت19:59توسط عاطفه | |

نشسته ام باز  کنار تو اومدی سراغم نگاه تو روشن شبای بی چراغم

صدای من وقتی قصه داره که رنگ چشم تو غصه داره

شب من و تو باز دو باره انتظاره

نگاه تو رنگ بوسه داره لبهای من گرم و بی قراره

سکوت شب و یه آسمون و یه ستاره

بارون گل شد خواب ستاره به انتظار بغض ابر پاره

تا قلب آسمون می بارم با تو تنها فصل من و تو باز رسیده روی ابر ها

کنار تو باز میام پا می زارم چراغی تو دست شبا جا می ذازم

تا روشن بمونه آسمونه بی ستارم به شوق تو عهدی با چشات می بندم

دوباره با این عشق به این دل می خندم

                           قصه ی عشق باز یه چرخه روزگاره....

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت14:45توسط عاطفه | |

قسم به عشقمون قسم همه اش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه یه هو بشی همه کسم

راستی چی شد؟چه جوری شد؟اینجوری عاشقت شدم؟

شاید می گم تقصیر تست تا کم شه از جرم خودم

به ملا قات آمدم ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری؟

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم

تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری...

پ.ن:.......................................

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت9:49توسط عاطفه | |

فاصله، عشق هاي معمولي را از بين مي برد ولي عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد ..... مانند باد كه شمع را خاموش ولي آتش را شعله ور می سازد.. 

توی اين دنيا هر کسی يه نيمه ی گمشده داره که فقط لايق همونه، پس سعی نکن در ساختن پازل زندگيت، تقلب کنی

شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بيار چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو سه تایی با رقیبت  جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت9:20توسط عاطفه | |

غربت دل آدما مثل آسمون ابر گرفتس

که دلش هوای بارون کرده

اگه بباره تموم نمی شه

آخ که چقدر دل منم هوای بارون کرده..

اما چه فایده؟همه می گن بارون قشنگه و...

وقتی بارون می آد غر می زنن که آخ دیگه به کارامون نمی رسیم

چرا با رفتارا و کارامون کاری کنیم که:

اگه دل عزیزمون هوای بارونم کرده باشه بریزه تو خودش

آخرم سیل غم وجودش و داغون کنه.....

بذارید اطرافیانتون حرف بزنن

حتی اگه خود خاهانه و در مورد خودشون باشه

اونا نیاز دارن

بالاخره بین آدما 10 تا فرشته که گیر می آد

شما بشین یکی از اون فرشته ها

تا خدا به پاس این کارتون خودش به حرفاتون گوش بده....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت17:51توسط عاطفه | |

وقتی که بامدادان

مهر سپهر جلوه گری را آغاز می کند

وقتی که مهر پلک گرانبار خواب را

با ناز و با کرشمه ز هم باز می کند

آنگه ستاره سحری

در سپیده دم خاموش می شود

آری من آن ستاره ام که فراموش گشته ام

و بی طلوع گرم تو در زندگانیم خاموش گشته ام...

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت17:48توسط عاطفه | |

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن

 ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

 ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید

 تو منو از شب گرفتی تو منو دادی به خورشید

 اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

 برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

 ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته

 رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

 اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

 وقتی شب ، شب سفر بود توی کوچه های وحشت

وقت هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود

 وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود

 تو با دست مهربونت رو تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دریدی

 یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت

 ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من به سلامت

سفرت خوش ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

 تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود....

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت20:59توسط عاطفه | |

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني

 شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني

 آه باران من سراپاي وجودم آتش است

 پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

 نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم

 نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم

 فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم

 اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم

بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت20:51توسط عاطفه | |

ز فراقت می سوزم همه شب در تنهایی

به امیدی بنشستم که تو شاید باز آیی

من اگر عاشق گشتم به هوای تو بود

به خدا شور عشقت دل من بربود

تب عشقت جانم را همه شب می سوزاند

چه کسی در این عالم غم من را می داند؟

عشق تو زده آتش بر دلم

لحظه ای بنشین در محملم

ای شکفته در آوایم  صبح روشن فردایم

خواب خوب من رویاهایم

چلچراغ من خورشیدم سایه سار من امیدم

با تبسمت خندیدم از شکفتنت گلها چیدم

می درم تا نسوزم بیش از این

جان من به فدایت نازنین

لحظه ای نتوانم بی تو زنده بمانم

عاشقانه بگویم عاشقانه بخوانم

بی تو من به دو عالم سر گردانم

عاشقی سخن من جان من ز تو روشن

چون روی ز کنارم بی سامانم....

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت16:26توسط عاطفه | |

من بی تو هیچم تو باورم نکن

خیسم ز گریه تنها ترم نکن

عاشق نبودم تا با تو سر کنم

آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم

اگه بی تو زنده بودم

توبمون که بی تو غصه می خورم

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم

ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو

تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونیت پنهون نکردی از من نشونیت

من پا کشیدم از عهد بسته ام

تو پا فشردی بر مهربانیت

اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم

چه کنم دل این دل شکسته رو؟

اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم

به تو بستم این دو بال خسته رو...

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت21:29توسط عاطفه | |

کاش می فهمیدم هر چی دیدم دروغ بوده

خواب بوده

کابوس بوده....

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت13:0توسط عاطفه | |

دیدی ای دل همه شعرا که براش گفته بودی

                                                          نصییب دیگری شد

پاکت نامه ای که تو براش داده بودی

                                                         نصییب دیگری شد

همه حرفای قشنگی که بهش گفته بودی

                                                         نصییب دیگری شد

قلبی که تو فکر می کردی با صفاس بی ریاس 

                                                          نصییب دیگری شد

دستی که گرمای دستات شده بود 

                                                           نصییب دیگری شد

چشای همیشه عاشق و نجیب که فکر می کردی 

                                                           نصییب دیگری شد

اما آخر دل من همه ی خیانتا همه ی این بدی ها

                                                         ............................

پ.ن:شما بگید دل چی کار کنه؟  

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت10:32توسط عاطفه | |

سلام

نمی دونم نحسی ۱۳ یا دوباره دلم سر ناسازگاری گذاشته؟

یا اینکه هوا به قول بچه ها دو نفرس و ما تنهاییم...

دلم می خواست می رفتم پارک نیاوران...

اما هیچکی من و نمی برههههههههههههه....

امیدوارم ۱۳ بدر به همتون خوش گذشته باشه...

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت20:30توسط عاطفه | |

 انجماد قلبها را از خشکسالی چشمها می توان فهمید، چشمی که گریستن نمی تواند ، زیستن نمی داند

عشق مثل آبه می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روزی دستات رو باز می کنی می بینی چکیده بی آنکه بفهمی دستات پر از خاطره هاست

اغلب غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت13:37توسط عاطفه | |

ای شب به پاس صحبت دیرین خدا را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج  من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر بگو که جدایی چه می کند؟

کاری بکن در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم که از تو به جز ناله بر نخاست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست...

پ.ن:باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.راستی شعر مرا می خوانی؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت12:27توسط عاطفه | |

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با بهاری که می رسد از  راه

با نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سر گردان

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم می روم به جایی دور

بوته ی گر گرفته ی خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

من ز شور شکوفه لبریزم

یار من کیست ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست ای بهار سپید

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می خواند

سبزه ها لحظه ای خموش خموش!

آن که یار من است می داند

ای بهار ای بهار افسونگر

من سرا پا خیال او شده ام

در جنون تو رفته او از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام...

پ.ن:بهار موسم عشق است و عهد بستن یارا...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت11:13توسط عاطفه | |

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت وعریانی

او با خلوص دوست می دارد

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ایست که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه ی  یک مذهب شگفت

در لابلای بوته هایم

پنهان نموده ام....

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت18:37توسط عاطفه | |

 زندگي رويا نيست زندگي زيباييست ميتوان در دل اين مزرعه خشك و تهي بذري ريخت ميتوان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست....

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت13:31توسط عاطفه | |

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که سهم من از برگهای تاریخ است

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبیست

در میان گیسوان من

و دست های این غریبه ی غمگین....

نوروز مبارک...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت13:13توسط عاطفه | |