تبليغاتX
آیگین

آیگین

داستان روزگار

اینجا چرا می تابی؟ای مهتاب برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست

جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین دیدنی نیست

   می خندی اما گریه دارد حال این شهر....

ای پرتو محبوس تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه

من تشنه صبحم که دنیایی شود غرق

در روشنیهای زلال مشربش آه

 زین مرگ سرخ و تلخ جانم به لب آمد...

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت19:15توسط عاطفه | |

یهو الان احساس کردم خالی شدم...

احساس کردم تنها شدم..قلبم خالی شد...

سکوت کردم..

نمی تونم حرف بزنم..

بغض دارم...

تب کردم...یه دفعه چرا اینجوری شدم؟...

یه دفعه سردم شد..

یه دفعه داغ شدم...

آرامش می خوام...

بگذار آشکده ی بزرگ خاموشی بی ایمان تو

مرا در حریق فریادهایم خاکستر کند...

پ.ن شانه هایت را برای این همه بارش کم دارم..

خودمم نمی فهمم چی نوشتم

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت22:53توسط عاطفه | |

هیچ کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی جواب نمانده است

به صداهای دور گوش می دهم

از دور به صدای من گوش می دهند

من زنده ام فریاد من بی جواب نیست

قلب خوب تو جواب فریاد من است...

پ.ن:برای س

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت22:43توسط عاطفه | |

من درین بستر بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو می جویم باز

با همه چشم ترا می جویم

با همه شوق ترا می خواهم

زیر لب باز ترا می خوانم

دایم آهسته به نام

ای مسیحا

                اینک !
مرده یی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام...

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت20:26توسط عاطفه | |

و اگر نشنوی به تو خواهم شنواند..

حماسه ی سماجت عاشقت را زیر پنجره ی مشبک تاریک بلند

که در غریو قلبش زمزمه می کند:

شوکران عشق تو که در جام قلب خود نوشیده ام خواهدم کشت

و آتش این همه حرف در گلویم

که برای بر افروختن ستارگان هزار عشق فزون است

در ناشنوایی گوش تو

                                  خفه ام خواهد کرد..

پ.ن:برای س

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت16:5توسط عاطفه | |

بگذار کسی نداند

                 که من

                              به جای

                                           نوازش شدن

                                                                بوسیده شدن

                                     a52.jpg                                                     گزیده شده ام..

.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت10:50توسط عاطفه | |

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت20:20توسط عاطفه | |

مسموم کرد روح مرا بی وفاییت

بدرود ای رفیق می و یار مستیم

من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر

ور نیز دیده ای تو ببخشای پستیم..

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت20:10توسط عاطفه | |

سلام

شنیده بودم آدما یه شبه بزرگ می شن و به خیلی چیزا می رسن اما باور نمی کردم

تو این چند روز به اندازه ی ۱۰۰۰۰ سال به خیلی چیزا رسیدم..

تنهایی آدما رو می سازه..خیلی چیزا رو مشخص می کنه...

با اینکه سخته به حر حال باید تحمل کرد..

نباید واسه کسی حرمت و عشق و علاقه گذاشت حتی اگه عزیزترینت باشه..

دوست و که دیگه هیچی باید کلملا کنار گذاشت..

تنهایی بهتر از این که:

 بدونی واسه کسایی که حاضری از جونت واسشون بگذری هیچ ارزشی نداری..

خلاصه از من می شنوی همه رو کنار بذار همش بگو:

خودم خودم خودم

بسی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد....

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت15:3توسط عاطفه | |

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!●
پ.ن:تو بر نمی گردی اما کاش می تونستم این و به دلم یاد بدم که منتظر نباشه

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت20:57توسط عاطفه | |

گنه کردم گناهی پر زلذت در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی که داغ وکینه جو و آهنین بود

در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر نیازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهشهای چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق تو را می خواهم ای جانانه ی من

تو را می خوامای آغوش جان بخش تو را ای عاشق دیوانه ی من

هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه لرزید

تن من در میان بستر آرام به روی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش....

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت15:52توسط عاطفه | |

در میکده ام چو من بسی اینجا هست

می حاضر و من نبردهام سویش دست

باید امشب ببوسم این ساقی را

اکنون گویم که نیستم بیخود و مست

در میکده ام دگر کسی اینجا نیست

واندر جامم دگر نمی صهبا نیست

مجروحم ومستم و عسس می بردم

مردی اهل دلی آیا نیست؟

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت22:15توسط عاطفه | |

سلام

 بعد ۵ماه دوباره اومدم

۵ماه با کلی اتفاق جور واجور

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت11:20توسط عاطفه | |

آه باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد

بیستون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین تیشه می زد فر هاد

نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن وگستاخ شدن

خواه با کوه دراویختن است

رمز شیرینی ایت قصه کجاست؟

که نتنها شیرین بی نهایت زیباست

آن که می داد به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد...

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت11:18توسط عاطفه | |