|
اینجا چرا می تابی؟ای مهتاب برگرد این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند در دام یک زنجیر زرین دیدنی نیست می خندی اما گریه دارد حال این شهر.... ای پرتو محبوس تاریکی غلیظ است مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه من تشنه صبحم که دنیایی شود غرق در روشنیهای زلال مشربش آه زین مرگ سرخ و تلخ جانم به لب آمد...
یهو الان احساس کردم خالی شدم... احساس کردم تنها شدم..قلبم خالی شد... سکوت کردم.. نمی تونم حرف بزنم.. بغض دارم... تب کردم...یه دفعه چرا اینجوری شدم؟... یه دفعه سردم شد.. یه دفعه داغ شدم... آرامش می خوام... بگذار آشکده ی بزرگ خاموشی بی ایمان تو مرا در حریق فریادهایم خاکستر کند... پ.ن شانه هایت را برای این همه بارش کم دارم.. خودمم نمی فهمم چی نوشتم
هیچ کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی جواب نمانده است به صداهای دور گوش می دهم از دور به صدای من گوش می دهند من زنده ام فریاد من بی جواب نیست قلب خوب تو جواب فریاد من است... پ.ن:برای س
من درین بستر بی خوابی راز نقش رویایی رخسار تو می جویم باز با همه چشم ترا می جویم با همه شوق ترا می خواهم زیر لب باز ترا می خوانم دایم آهسته به نام ای مسیحا اینک !
و اگر نشنوی به تو خواهم شنواند.. حماسه ی سماجت عاشقت را زیر پنجره ی مشبک تاریک بلند که در غریو قلبش زمزمه می کند: شوکران عشق تو که در جام قلب خود نوشیده ام خواهدم کشت و آتش این همه حرف در گلویم که برای بر افروختن ستارگان هزار عشق فزون است در ناشنوایی گوش تو خفه ام خواهد کرد.. پ.ن:برای س
مسموم کرد روح مرا بی وفاییت
بدرود ای رفیق می و یار مستیم من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر ور نیز دیده ای تو ببخشای پستیم..
سلام شنیده بودم آدما یه شبه بزرگ می شن و به خیلی چیزا می رسن اما باور نمی کردم تو این چند روز به اندازه ی ۱۰۰۰۰ سال به خیلی چیزا رسیدم.. تنهایی آدما رو می سازه..خیلی چیزا رو مشخص می کنه... با اینکه سخته به حر حال باید تحمل کرد.. نباید واسه کسی حرمت و عشق و علاقه گذاشت حتی اگه عزیزترینت باشه.. دوست و که دیگه هیچی باید کلملا کنار گذاشت.. تنهایی بهتر از این که: بدونی واسه کسایی که حاضری از جونت واسشون بگذری هیچ ارزشی نداری.. خلاصه از من می شنوی همه رو کنار بذار همش بگو: خودم خودم خودم بسی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد....
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
گنه کردم گناهی پر زلذت در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ وکینه جو و آهنین بود در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر نیازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهشهای چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل دیوانه رستم فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق تو را می خواهم ای جانانه ی من تو را می خوامای آغوش جان بخش تو را ای عاشق دیوانه ی من هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه لرزید تن من در میان بستر آرام به روی سینه اش مستانه لرزید گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش....
در میکده ام چو من بسی اینجا هست می حاضر و من نبردهام سویش دست باید امشب ببوسم این ساقی را اکنون گویم که نیستم بیخود و مست در میکده ام دگر کسی اینجا نیست واندر جامم دگر نمی صهبا نیست مجروحم ومستم و عسس می بردم مردی اهل دلی آیا نیست؟
سلام بعد ۵ماه دوباره اومدم ۵ماه با کلی اتفاق جور واجور
آه باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد بیستون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فر هاد نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است عشق در جان کسی ریختن است کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن وگستاخ شدن خواه با کوه دراویختن است رمز شیرینی ایت قصه کجاست؟ که نتنها شیرین بی نهایت زیباست آن که می داد به ما درس محبت می خواست جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی به وصالی برسی یا نرسی سینه بی عشق مباد...
|
About![]()
افسوس! Archivesشهریور 1388مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 Links
arta khanomi |