تبليغاتX
آیگین

آیگین

داستان روزگار

کيستي که من

 

 

اين‌گونه

 

 

به‌اعتماد

نام ِ خود را
با تو مي‌گويم
کليد ِ خانه‌ام را
در دست‌ات مي‌گذارم
نان ِ شادي‌هاي‌ام را
با تو قسمت مي‌کنم

به کنارت مي‌نشينم و

 

 

بر زانوي ِ تو

اين‌چنين آرام
به خواب مي‌روم؟

 

 

کيستي که من

 

 

اين گونه به‌جد

در ديار ِ روياهاي ِ خويش
با تو درنگ مي‌کنم؟

احمد شاملو

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت11:52توسط عاطفه | |

عشق ما دهکده‌ئي‌ست که هرگز به خواب نمي‌رود

نه به شبان و

 

 

نه به روز،

و جنبش و شور ِ حيات
يک دَم در آن فرونمي‌نشيند.

 

هنگام ِ آن است که دندان‌هاي ِ تو را

 

 

در بوسه‌ئي طولاني

چون شيري گرم
بنوشم.

 

 

تا دست ِ تو را به دست آرم

از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت

 

 

تا بگذرم

از کدامين صحرا

از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت

 

 

تا بگذرم.

 

روزي که اين‌چنين به زيبائي آغاز مي‌شود
]به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غم‌نامه‌ي ِ گذشته را با شبي که
در گذر است به فراموشي‌ي ِ باد ِ شبانه سپرده‌ام[،
از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوه‌ئي، اي همه‌ي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانه‌گي را آغاز کنم.

احمد شاملو

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت11:14توسط عاطفه | |